در آغاز دهه هشتاد ميلادي واقعه بسيار شگفت آوري در کره زمين روي داد. که غرب را از خواب غفلتي که به آن گرفتار آمده بود خارج کرد. در نقطه اي از کره زمين که يکي از غلامان خانه زاد کاخ سفيد حکومت مي کرد، ناگهان ميليون ها نفر از مردم از خانه ها بيرون ريختند و فارغ از ملاحظات و معادلات غريزي مربوط به حفظ حيات، سينه در برابر گلوله ها سپر کردند و ارتشي هم که ده ها ميليارد دلار خرج آن شده بود به انفعالي گرفتار آمد که چاقو در برابر دسته خويش دارد: چاقو دسته اش را نمي برد. مردم چه مي خواستند؟ عجيب اينجاست. مردم چيزي مي خواستند که هرگز با عقل حاکم بر دنياي جديد جور در نمي آمد: حکومت اسلامي. نمونه اي هم که براي اين حکومت سراغ داشتند به سيزده قرن پيش باز مي گشت. مردم ايران اين « پيام » را از کدام راديو و تلويزيون، فيلم و يا تئاتري گرفته بودند؟ اين پرسشي بود که غرب نمي توانست به آن جواب گويد. مهم نيست که غرب اين نوع حرکت هاي اجتماعي را چه مي نامد: بنيادگرايي، ارتجاع و يا هر چيز ديگر... مهم اين است که اين واقعه نشان داد « حصارهاي اطلاعاتي قابل اعتماد نيستند. »

   ببينيد! واقعه شگفت آوري که رخ داده بود اين بود که غرب ناگهان خود را  با کشور «جشن هنر شيراز» و  « دايي جان ناپلئون » و «جشن هاي دوهزار و پانصد ساله» و «فريدون فرخزاد»... روبرونمیدید.

که با کشور سيد مجتبي نواب صفوي و حاج مهدي عراقي روبرو يافت. و انقلاب اسلامي در داخل مرزهاي « سپهر اطلاعاتي » غرب روي داد، در يک جزيره ثبات، و پيروز هم شد.


منبع:http://nasimjanfaza.blogfa.com/post-10.aspx