گذشته سازمان مجاهدین :    

از ميان گروههاي مذهبي كه بعد از سال 1342 تشكيل شده و به سمت مشي مبارزه مسلحانه رفتند ، تنها " سازمان مجاهدين " موفق شد تشكيلات متناسب به راه انداخته و خود را به مقطع نيمه اول دهه 1350 كه اوج اين شكل از مبارزه بود برساند .


بر خلاف بنيان گذاران چريك هاي فدايي خلق كه بيشتر از خانواده هاي تهراني يا شمالي بودند ( به استثناء احمدزاده و پويان ) تمامي بنيانگذاران اوليه مجاهدين (به استثناء رضايي ها و ناصر صادق ) شهرستاني بودند ، و بر خلاف فداييان كه نوعاْ از ميان خانواده هاي غير مذهبي با وابستگي به حزب توده برخاسته بودند ، مجاهدين وابسته به خانواده هاي مذهبي طبقه متوسط بودند .

و بالاخره بر خلاف چريكهاي فدايي كه نوعاْ سوابق مبارزاتي در تشكيلات سازمان جوانان حزب توده داشته و بسياري از آنها نيز از فعالين و گردانندگان مبارزات دانشجويي در طي سالهاي 1343_ 1339 بودند، در ميان مجاهدين به استثناي چند نفر ، ما بقي بنيان گذاران تجربه مبارزات سياسي نداشتند .

همچون فداييان ، مجاهدين نيز تحت تأثير سركوب قيام پانزده خرداد و بي نتيجه ماندن مبارزات قبلي بر عليه رژيم ، به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد در قالبهاي قبلي مبارزه تجديد نظر كلي كرده و طرحي تازه دراندازند .

از سه بنيانگذار اوليه مجاهدين ، محمد حنيف نژاد ، سعيد محسن و اصغر بديع زادگان، دو نفر اول نخستين تجربيات سياسي خود را در بستر " نهضت آزادي " در دوران دانشجويي خود در دانشگاه تهران در سالهاي 1343 _ 1339 كسب كرده بودند.

حنيف نژاد به همراه اعضاء ديگر نهضت آزادي در سال 1341 دستگير و پس از 9 ماه از زندان آزاد گرديد .

پس از آزادي به دانشگاه ( دانشكده كشاورزي كرج ) بازگشته و تحصيلات خود را به پايان مي رساند و به خدمت نظام وظيفه مي رود . در دوران دانشجويي ، حنيف نژاد سنگ بناي انجمن اسلامي دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران را مي گذارد .

ديگران كه در دانشكده فني تهران تحصيل مي نمودند ، از فعالين انجمن اسلامي دانشكده محسوب مي شدند .

مجاهدين فقط تعليمات سياسي اوليه خود را از " نهضت آزادي " كسب نكردند ، بلكه انديشه هاي مذهبي رهبران نهضت آزادي ، بالاخص آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان ، افقهاي تازه اي در نگرش اسلامي آنان پديد آورد .
بسياري از مجاهدين از مراجعه كنندگان مرتب به مسجد هدايت در سالهاي اوليه دهه 1340 تا قبل از بسته شدن آن توسط رژيم بودند . تأكيد بر علم و انديشه علمي كه در افكار و آثار مذهبي مهندس بازرگان وجود داشت ، مجاهدين را قانع كرده بود كه در اسلام تضادي بين تعاليم و باورهاي مذهبي با يافته ها و قوانين علمي وجود ندارد .

از ديد آنها همانطور كه مهندس بازرگان ويا دكتر سحابي توانسته بودند برخي از باورهاي ديني را لباس علم بپوشانند ( و در نتيجه درستي آن باورها را بر مبناي علمي نشان دهند ) ، چنين روشي را مي شد در قبال اصول دين و اساساْ كل چارچوب اعتقادي اسلام نشان داد .

از سوي ديگر انديشه هاي آيت الله طالقاني چه در آثارش نظير " مالكيت در اسلام اسلام " و " حكومت اسلامي " و چه در قالب تفسيرهايش از قرآن ، مجاهدين را بر اين باور ترغيب مي نمود كه اسلام دين عدالت اجتماعي ، مبارزه سياسي و سازگار با مقتضيات اجتماعي هر عصري است .

به سخن ديگر ، اسلامي كه از ديد رهبران " نهضت آزادي " ترويج مي شد يك ايدئولوژي علمي بود كه آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي را نويد مي داد .

نگرش مدرن و يا به تعبيري تجديد نظري كه در انديشه ديني مجاهدين پديد آمده بود به تدريج فراتر از افكار و جهان بيني معلمين اوليه آنان رفت . در توسعه و شكل گيري جهان بيني مذهبيشان ، مجاهدين با الهام گرفتن و تأثير پذيري از انديشه هاي ماركسيستي رايج در ميان جريانات راديكال مخالف رژيم ، به تدريج سعي در تبيين و تلقين برخي از آراء پرطرفدار ماركسيسم در قالب باورهاي اسلامي نمودند .

رد پاي نظريه هاي ماركسيسم در زمينه هاي تكامل اجتماعي ، تضاد ديالكتيك ، ماترياليزم تاريخي و برخي ديگر از مقولات در آثار و انديشه هاي مجاهدين پديدار شد و به تدريج پررنگتر و متداول گرديد .

بالاخص در اقتصاد ، مجاهدين نزديكي زيادي با ماركسيسم پيدا نمودند . آنان نظريه "ارزش اضافي " ماركس در اثر معروفش " سرمايه " را مبناي اقتصاد اسلامي خود قرار دادند . با اين تفاوت كه نظرات خود را از آياتي از قرآن و احاديث و رواياتي همراه ساختند .

كه ايران جامعه اي است نيمه فئودالي _ نيمه استعماري ؛ رژيم حاكم بر آن بورژوازي كمپرادور است كه به طور كامل وابسته به امپرياليزم جهاني و در رأس آن آمريكا مي باشد ، و اينكه مشي مسلحانه تنها راه مؤثر مبارزه با آن مي باشد .

هدف مجاهدين از مبارزه نيز ، همانند ماركسيستها از ميان برداشتن پايگاه امپرياليزم آمريكا در ايران و ايجاد جامعه اي بي طبقه بود كه در آن استثمار فرد در هيچ شكل و قالبي وجود نداشته باشد . با اين تفاوت كه مجاهدين لفظ " توحيدي " را به جامعه بي طبقه اضافه نموده بودند .

به مرور و با گسترش روز افزون فرهنگ ماركسيستي در ميان نيروهاي راديكال مخالف رژيم ، اعم از چپ و مذهبي در فضاي دهه 1340 و نيمه اول دهه 1350 ، مجاهدين نيز به سهم خود تحت تأثير اين نفوذ قرار گرفتند .

آن بخش از تعاليم و اعتقادات اسلامي كه يا بالصراحه و يا با تفسير و برداشتهاي رايج هم جهت با اصول و انديشه هاي ماركسيستي به نظر مي رسيدند ، از سوي مجاهدين بيشتر مورد تأكيد و آموزش قرار گرفتند .

در مقابل آن قسمت از اصول و احكام اسلامي كه با ادبيات ماركسيستي و انديشه هاي رايج انقلابي حاكم بر طيف مبارزين راديكال همخواني نداشتند و بعضاْ رودرروي اين انديشه ها قرار مي گرفتند ، به حال خود رها شده و جائي در ايدئولوژي مجاهدين نمي يافتند .

اصول ماركسيسم به عنوان " علم مبارزه " و يا " علم تكامل اجتماع " به رسميت شناخته شده و عملاْ مرز بين اين جهان بيني و اسلام محو شد . در فضاي پر اختناق " مبارزه زده " و به لحاظ فكري كم توسعه يافته حاكم بر طيفهاي مبارز راديكال ، تنها جهان بيني كه مطرح بود رويارويي با امپرياليزم غدار و استثمارگر بود كه رژيم ايران تنها يكي از تجلي هاي آن بود .

به سخن ديگر ، مبارزه و فقط مبارزه بود كه اصالت داشت و بالطبع انديشه و جهان بيني هاي مبارز بودند كه ارزش و اصالت داشتند . و چون از ديد مبارزين ايراني در دهه 1340 ماركسيسم بيشترين و بالاترين سهم را در مبارزه با امپرياليزم بر دوش مي كشيد ، بنابراين و شايد به گونه اي طبيعي افكار و انديشه هاي ماركسيستي خود به خود ارزشمند شده و اصالت مي يافتند.

همه چيز في الواقع تحت الشعاع هدف بزرگ و تاريخي مبارزه با امپرياليزم و در رأس آن امپرياليزم جنايتكار آمريكا قرار مي گرفت و بالاترين و مهمترين رسالت نيروهاي مبارز پيكار با اين اهريمن بود .

و بالطبع بالاترين مباهات نسيب خلقهايي مي شد كه توانسته بودند قهرمانانه در مقابل امپرياليزم آمريكا و استعمار قد برافرازند : خلقهاي ويتنام ، چين ، كوبا ، الجزاير.

و بالاترين مدال افتخار از طرف راديكالها بر سينه انقلابيوني آويخته شده بود كه خلقهاي خود را پيروزمندانه در پيكار با امپرياليزم توانسته بودند رهبري نمايند: مائو ، لنين ، هوشي مين ، كاسترو ، چه گوارا .

در يك كلام ، رژيم شاه و ارباب آمريكايي او مظهر و سمبل پليديها و اهريمن بود و بالطبع هر آنچه كه در مقابل امپرياليزم آمريكا قد برافراشته بود ، مردمي ، خلقي و قابل ستايش . چنين بود كه ادبيات و فرهنگ چپ آنچنان سريع در ميان نيروهاي مبارز مذهبي ريشه دوانيد .

با ازبين رفتن رهبران و كادر اوليه مجاهدين در سال 1350 ، گرايش به ماركسيسم گسترده گرديد . آثار و متون ماركسيستي بخش قابل توجه اي از برنامه آموزشي سازمان را در سالهاي اوليه دهه 1350 تشكيل مي دادند .

دوگانگي فكري بين اسلام و ماركسيسم كه به تدريج در سازمان ريشه دوانيده بود رشد كرده و سرانجام با بيرون رانده شدن اسلام از سازمان اين تضاد به نقطه پاياني خود رسيد و حل گرديد .

در تيرماه سال 1354 ، سران دستگير شده سازمان طي يك مصاحبه تلويزيوني رسماْ و صراحتاْ اعلام كردند كه هم خود ماركسيست بوده اند و هم سازمان را عملاْ مسلح به ايدئولوژي و عقايد ماركسيستي كرده اند .

آنان تشريح نمودند كه سالهاست كه ماركسيست شده اند و افكار و انديشه هاي ماركسيستي را با تحت عنوان " ماركسيسم علم مبارزه " و يا در پوشش تعاليم اسلامي به اعضا و كادرهاي سازمان آموزش مي دادند .
در ميان بهت و ناباوري بينندگان ، بالاخص صدها مسلمان معتقدي كه هستي خود را به پاي سازمان ريخته بودند ، رهبران سازمان درمصاحبه خود اعتراف نمودند كه آن دسته از اعضاي سازمان را كه به اسلام وفادار مانده و در مقابل ماركسيست شدن رهبري اعتراض كرده بودند به قتل رسانده اند .

تحولات عقيدتي درون سازمان مجاهدين ، طبعات و ضايعات اين دگرگوني بر كل جنبش بالاخص بر نيروهاي مذهبي موضوعاتي هستند كه آثار خود را از سال 1354 به بعد بروز دادند .

تا قبل از آن ، همانطور كه در فصل اول اشاره گرديد ، مجاهدين قادر شدند نفوذ زيادي در ميان نيروهاي مذهبي مبارز به دست آورده و منشأ به وجود آمدن حركت راديكال نسبتاْ گسترده اي در ميان اين نيروها بشوند .

از همان ابتداي تشكيل در سال 1344 ، مجاهدين همانند گروه جزني ، اعتقاد داشتند كه مبارزات سياسي قبلي بر عليه رژيم شاه به دليل عدم حضور ايدئولوژي انقلابي از يك سو و فقدان رهبري انقلابي و منسجم از سويي ديگر ، شكست خورده اند .

لذا مجاهدين بر آن شدند كه اولاْ ايدئولوژي انقلابي براي مبارزه تدوين نمايند و ثانياْ از طريق سازمان به آموزش سياسي و به اصطلاح " كادر سازي " بپردازند .

و بالاخره مجاهدين ، مشي مسلحانه را تنها راه اصولي و بلند مدت در كشاندن و بسيج توده ها به مبارزه با رژيم مي دانستند . هم زمان با تدوين " ايدئولوژي انقلابي " هسته اوليه مجاهدين شروع به عضو گيري و " كادر سازي " نمود .

اهم فعاليتهاي مجاهدين در سالهاي اوليه تشكيل آن عبارت بود از مطالعه به منظور تدوين "ايدئولوژي انقلابي " و جذب افراد جديد . از ميان اعضايي كه بعداْ وارد سازمان شدند ، دو تن از آنان احمد رضايي و علي ميهن دوست ، نقش برجسته اي در شكل گيري و تدوين ايدئولوژي سازمان پيدا كردند .

رضايي كارشناس سازمان برنامه و بودجه بود و ميهن دوست دانشجوي دانشكده فني دانشگاه تهران بود . جدا از اين دو محمود عسگري زاده كه فارغ التحصيل رشته بازرگاني و اقتصاد دانشگاه تهران بود ، در تدوين ديدگاههاي اقتصادي سازمان نقش عمده اي بر عهده داشت .

در مجموع حنيف نژاد و احمد رضايي را مي توان مغزهاي متفكر بنيان گذاران اوليه مجاهدين دانست . به تدريج و از اواخر سالهاي دهه 1340 ، مجاهدين به فكر آموزش و تدارك نظامي افتادند .

به دنبال تماسهايي با دفتر نمايندگي سازمان آزاديبخش فلسطين در دبي ، شش تن از اعضا براي فراگيري آمورش هاي نظامي عازم دبي شدند كه از آنجا به يكي از اردوگاههاي چريكي " الفتح " بروند.

اما پليس دبي هر شش نفر را به گمان اينكه قاچاقچي هستند دستگير و به زندان انداخت . و چون مجاهدين نمي توانستند هويت هاي حقيقي خود را بازگو نمايند ، شك مقامات انتظامي دبي بيشتر شده و تصميم مي گيردند كه آنها را به تهران باز گردانده و تحويل مقامات انتظامي ايران دهند .

مجاهدين بيم آن را مي دهند كه مقامات انتظامي در تهران به هويت و قصد اصلي آنان پي برده و همه چيز نقش بر آب شود . لذا هواپيما را از آسمان ربوده و آن را در فرودگاه بغداد فرود مي آورند .


مقامات عراقي كه چندي قبل از آن حقه مقامات امنيتي ايران را در جريان ترور تيمور بختيار خورده بودند ، به اين شش نفر ظنين شده و آنان را تحت شكنجه قرار مي دهند تا هويت اصلي خود را فاش نمايند.

سرانجام با پا درمياني مقامات فلسطيني ، مجاهدين موفق مي شوند خود را به پايگاه فلسطيني ها در اردن برسانند . تمامي اين قضايا بالطبع از چشم مقامات امنيتي ايران پنهان نماند .

عضو ديگري كه به اين شش نفر پيوست اصغر بديع زادگان بود .وي كه به دليل موفقيتهاي تحصيلي دوران دانشجوئيش به عنوان استاد دانشكده فني استخدام شده بود ، به دريافت بورس تحصيلي براي دكترا در كشور فرانسه نائل مي شود .

پس از عزيمت به فرانسه ، بديع زادگان مخفيانه از فرانسه خارج شده و رهسپار يكي از اردوگاههاي فلسطيني " الفتح " مي شود . مجاهدين فقط در انديشه وجوه اشتراك با چريك هاي فدايي نداشتند.

شيوه لو رفتن آنان نيز بي شباهت به فداييان نبود . طي اقامتشان در زندان در سالهاي 1341 _ 1342، حنيف نژاد و ناصر صادق با يكي از زندانيان توده اي به نام شاه مراد دلفاني آشنا مي شوند .

دلفاني كه اصلاْ كرد بود در ارتباط با فعاليتهاي حزب توده در منطقه كردستان دستگير و مدتي زنداني مي شود . اما در همان ايام و يا احتمالاْ بعد از رهايي از زندان ، وي با ساواك همكاري مي نمايد . نتيجتاْ وقتي ناصر صادق براي تهيه اسلحه به وي مراجع مي كند ، دلفاني ساواك را مطلع مي سازد .

ساواك كه با پيدايش گروه جزني متوجه بروز شكل ديگري از مبارزه شده بود ، براي دستگيري شتابي به خرج نداده بلكه با دقت رفت و آمد آنان را زير نظر گرفته و يكي يكي اعضا را شناسايي مي كند .

سرانجام به دنبال بازگشت اعضايي كه براي آموزش به خارج از كشور رفته بودند ، ساواك تور خود را در شهريور 1350 پهن مي كند، طي يك هفته ساواك موفق شد بيش از 80 تن از اعضا و رهبران مجاهدين را دستگير نمايد .

به استثناء احمد رضايي ، جملگي كادر مركزي سازمان دستگير شده و چند ماه بعد نيز همگي اعدام مي شوند . احمد رضايي نيز سال بعد طي يك درگيري مسلحانه با ساواك كشته مي شود .

ضربه سال 1350 علي القاعده مي بايستي مجاهدين را در همان ابتدا متلاشي مي نمود . اما يك عامل باعث گرديد تا سازمان عليرغم ضربه خردكننده اي كه خورده بود، اگر چه در سطحي بسيار محدودتر اما به هر حال بتواند خود را به جلو ببرد .

اين عامل عبارت بود از حمايت و استقبالي كه از مجاهدين در ميان نيروهاي راديكال مذهبي صورت گرفت .

برخلاف چريك هاي فدايي كه نيروهايشان را عمدتاْ از ميان اقشار دانشجويي مي گرفتند ، به دليل تصوير مذهبي كه از مجاهدين به وجود آمده بود ، آنها قادر شدند جدا از اقشار دانشجويي و فارغ التحصيلان ، در ميان بازار ، روحانيت و كسبه نيز نفوذ كنند.

در ميان اين اقشار مجاهدين به مثابه نيروهاي جوان، دلير و انقلابي بودند كه جو اختناق و رعب و وحشتي كه ساواك بوجود آورده بود را شكسته و به نام اسلام بر رژيم مي تاختند .

از ديد بسياري از هواداران كه خانه ، زندگي و هستي خود را در اختيار سازمان قرار مي دادند ، مجاهدين جلوه اي از تشيع انقلابي و اسلام مبارز راستين بودند كه در شرايطي كه نااميدي بر مخالفين رژيم سايه افكنده بود و در حالي كه به نظر مي رسيد تنها نيروهاي ماركسيستي جرأت شكستن اين سكوت را پيدا كرده بودند ، بي محابا و با نثار خون خويش با فرعون عصر به ستيز برخاسته اند .

آنان براي بسياري از مبارزين مذهبي، اسباب افتخار و سربلندي بودند ، البته در اين ميان بودند جريانات و شخصيتهاي مذهبي كه از همان ابتدا و به تدريج كه نظرات مجاهدين توسعه بيشتري مي يافت ، حداقل بخشهايي از اين افكار و برداشتهاي مذهبي به نظرشان ثقيل ، اگر نگوييم انحرافي ، مي آمد .

اما شرايط به گونه اي بود كه به نظر مي رسيد اصلي ترين و عمده ترين هدف ، مبارزه فقط با رژيم شاه است . در چنان شرايطي طرح مسائل ايدئولوژيك آنهم پيرامون مجاهدين كه آنچنان در عرصه مبارزه با رژيم آمريكايي شاه مجلس آرايي مي كردند ، اگر نگوييم عمل انحرافي و حتي مشكوك به نظر مي رسيد ، حداقل حركتي بي موقع و نامناسب تلقي مي گرديد .

اما به دنبال اعترافات رهبران دستگير شده مجاهدين در تابستان 1354 مبني بر ماركسيست شدن سازمان ، تقدس مجاهدين شكسته شد .آنچه كه خشم نيروهاي مذهبي را افزايش مي داد و همچون نمك بر روي زخم آنان مي نشست فقط اين نبود كه رهبري سازمان از سالها قبل ماركسيست شده و امكانات و تجهيزاتي كه به نام اسلام در اختيار سازمان قرار گرفته بود ، صرف اشاعه ماركسيسم مي نمود ،

بلكه مواجهه با شماري از مجاهدين بود كه به دنبال افشاي خبر تغيير مواضع سازمان توسط رهبري ، آنان نيز درون زندان اعلام همبستگي نموده و از اعتقادات مذهبي خود دست كشيده و رسماْ اعلام نمودند كه ماركسيست شده اند .

برخي از آنها قبل از اعلام مواضع رهبري ، ماركسيست شده بودند و بنابر مصلحت اعلام نكرده بودند . و برخي نيز آنچنان معتقد و مقيد به اطاعت از رهبري بودند كه تغيير مواضع رهبري لاجرم براي آنان واجب الاطاعه بود .

براي نيروهايي كه از ديرباز مخالفتهايي با نظرات مجاهدين داشتند ، اكنون ديگر قادر نبودند جلوي بروز علني مخالفتشان را بگيرند .

عامل بعدي كه باعث تشنج و تفرقه بيشتري در ميان زندانيان سياسي مذهبي مي شد اطلاعات زيادي بود كه وحيد افراخته يكي از رهبران ماركسيست شده مجاهدين در اختيار ساواك قرار داده بود .

افراخته كه در وقايع سال 1354دستگير شده بود در جريان بازجويي هايش ضعف زيادي از خود نشان داد و دهها هوادار و افرادي را كه به سازمان كمك كرده بودند معرفي نمود .

از جمله كساني كه به دنبال اعترافات وي دستگير شدند ، آيت الله طالقاني ، آيت الله منتظري و حجت الاسلام لاهوتي و حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني بودند .

تحولات و ضربه اي كه در سال 1354 از داخل بر سازمان وارد شد . براي ساواك آنچنان ارزشمند و باور نكردني بود كه تصور آن حتي در رويا هم غير ممكن مي آمد .

براي اثبات آنچه كه روي داده بود ساواك بسياري از كادرها و اعضاي مجاهدين را كه در زندان به سر مي بردند به ملاقات سران دستگير شده سازمان مي برد . عدم همكاري نيروهاي اسلامي با سازمان ، اختلافات داخلي و بالاخره حجم اطلاعات زيادي كه به دست ساواك رسيده بود باعث شد تا ساواك به سرعت سازمان را از هم فرو پاشد .

ظرف چند ماه بقاياي نيروهاي سازمان اعم از ماركسيست و مسلمان به چنگ ساواك گرفتار شدند و از اواسط سال 1355 ديگر عملاْ سازمان وجود نداشت .

مجاهدين تا قبل از متلاشي شدن ، همانند چريك هاي فدايي خلق، موفق شدند چندين فقره انفجار انجام داده به علاوه چند تن از شخصيتهاي انتظامي و امنيتي رژيم را ترور نمايند .

بقاياي مجاهدين ماركسيست شده نيز موفق شدند تا قبل از دستگيري خود در سال 1355 چند فقره ترور انجام دهند . از جمله ترور دو مستشار نظامي آمريكا در تهران .


* * * * *


مجموعه تحولاتي كه در سازمان مجاهدين به وقوع پيوست و وقايعي كه در سال 1354 اتفاق افتاد تأثيرات نامطلوبي بر روي كل جريانات مذهبي مبارز گذارد .

سردرگمي و خشم از عملكرد رفقا و همرزمان ماركسيست ، و احساس يأس از شكستهاي فزاينده اي كه مبارزه مسلحانه متحمل شده بود و مهمتر از همه اينها مشكلات و مسايل ايدئولوژيكي كه سازمان مجاهدين با آن روبرو شده بود ، بسياري از نيروهاي مبارز اسلامي اعم ار مجاهدين و يا نيروهاي مذهبي مستقل را در بلاتكليفي عيمقي فرو برده بود .

يكي از نخستين سؤالاتي كه مطرح شده پيرامون كل روابطي بود كه تا آن موقع بين نيروهاي اسلامي و ماركسيست برقرار شده بود . از ديد بسياري از نيروهاي اسلامي آنان با ماركسيستها بخاطر مصالح و منافع مبارزه ، عليرغم اعتراضات برخي صادقانه همكاري نموده بودند .

اما به دنبال وقايع سال 1354، احساس مي شد كه ماركسيستها در مجموع از نيروهاي اسلامي هر كجا كه مصلحت مي دانستند بهره برداري نموده اند . تا قبل از ورود مجاهدين به زندان در سال 1350، نيروهاي اسلامي اگر چه بسيار اندك بودند اما حد و مرز خود را با ماركسيستها حفظ نموده بودند .

اما انبوه ناگهاني هزاران زنداني جديد ماركسيست و مسلمان كه با شروع مبارزه مسلحانه به بند افتادند از يكسو ، و سخت تر شدن شرايط زندان از سويي ديگر ، و بالاخره خطيرتر شدن مبارزه ، نوعي وحدت و همبستگي بين نيروهاي ماركسيست و اسلامي در زندانها پديد آورد .

اختلاط بين زندانيان و ماركسيست و اسلامي كه از طرف مجاهدين " اتحاد استراتژيك" نام گرفته بود در عمل به صورت زندگي مشترك ، نشستن بر سر يك سفره ، تقسيم همه چيز و همه مسئوليتها به گونه اي مشترك درآمده بود .

همه زندانيان اعم از مذهبي و چپي ، عضو " كمون " مشترك بودند . فقط زندانياني كه از عقيده و هدف خود برگشته بودند و تقاضاي عفو از رژيم كرده بودند عضو " كمون" نبوده و به صورت اشتراكي زندگي نمي كردند .


مجاهدين سهم عمده اي در بوجود آوردن " كمون " مشترك با ماركسيستها داشتند و اين استراتژي عليرغم مخالفت برخي از مذهبي ها حاكم شده بود . از آنجا كه جو غالب در زندانها در دست مجاهدين بود ، مخالفتهايي كه با " اتحاد استراتژيك " صورت مي گرفت راه به جايي نمي برد .

اما به دنبال تحولات سال 1354، بسياري از نيروهاي مذهبي خواهان پايان " اتحاد استراتژيك " با ماركسيستها شدند . في الواقع انزجار از عملكرد ماركسيستها آنچنان بالا گرفته بود كه حتي برخي از نيروهاي مذهبي معتقد بودند كه مبارزه با ماركسيستها از مبارزه با رژيم مهمتر است .

با اين وجود مسعود رجوي و همفكرانش كه رهبري مجاهدين درون زندان را در دست داشتند ،و مخالف جدا گشتن از ماركسيستها بودند و هنوز بر روي " اتحاد استراتژيك " و زندگي اشتراكي با آنها پاي مي فشردند .

به علاوه در محكوميت رهبري ماركسيست شده سازمان نيز تعلل ورزيده و عملاْ حاضر به تقبيح صريح و قاطع آنان نبودند . رهبري نه تنها حاضر نبود بپذيرد كه روند ماركسيست گرايي در سازمان نشاندهنده حضور مشكلات فكري ريشه دار در سازمان است ، بلكه اين جريان را صرفاْ حركت يك عده عناصر " اپورتونيست " (فرصت طلب ) مي دانست كه تحت شرايط خاصي كه پيش آمده بود توانسته بودند از امكانات سازمان استفاده برند .

هر چيز ديگري بيش از اين از ديد رهبري مجاهدين در زندان ، انحراف از آرمان اصلي محسوب مي شد كه همانا مبارزه با رژيم بود . طرح مسائل عقيدتي از نظر آنان مترادف بود با ريختن آب به آسياب دشمن

اما واقعيت اين بود كه حتي در همين واكنش مختصري هم كه رهبري مجاهدين در زندان در قبال ماركسيست شدن سازمان نشان داده بود ، باز رگه هاي ماركسيست گرايي به چشم مي خورد . اصطلاح " اپورتونيزم " كه مجاهدين براي توصيف رهبري ماركسيست شده سازمان به كار مي بردند در حقيقت خود يك اصطلاح ديگر ماركسيستي بود و معناي واقعي آن در چارچوب تفكرات ماركسيستي قابل درك بود_ صرفنظر از آنكه آيا اساساْ كار برد و اطلاق لفظ " اپورتونيست " بر رهبري ماركسيست سازمان في نفسه صحيح بود يا خير .

اما استدلالات هميشگي مجاهدين در خصوص اينكه همه چيز بايستي تحت الشعاع مبارزه قرار گيرد و سعي آنها در رفع و رجوع آنچه كه پيش آمده بود بي نتيجه ماند .

براي بسياري از نيروهاي مذهبي سرخورده از عملكرد ماركسيستها توجيهات رهبري مجاهدين ديگر ثمربخش و مؤثر نبود .

سرانجام دامنه اختلافات به روحانيون درون زندان كشانده شد. برخي از آنان خواهان برخوردي تند با ماركسيستها بودند اما شمار ديگري نظير آيت الله طالقاني ،آيت الله منتظري و حجت الاسلام لاهوتي،مهدوي كني و هاشمي رفسنجاني متمايل به برخورد معتدل تر بودند .

آنان معتقد بودند كه مسلمانان بايستي چه در داخل و چه در خارج از زندان مرز خود را با ماركسيست ها مشخص نمايند . به عبارت ديگر رأي آنان بر جدايي و خاتمه يافتن "اتحاد استراتژيك " بود .

طي فتواي معروفي كه در اوايل سال 1355 از طرف روحانيون در زندان صادر گرديد زندگي اشتراكي با ماركسيستها پايان يافت . رهبري مجاهدين در زندان تلاش زيادي در جهت جلوگيري از صدور فتواي فوق به عمل آورده بود . ضمن محكوم نمودن آن در عين حال خود را حداقل برحسب ظاهر ملزم به رعايت آن مي ديد .

صدور فتوا و جدايي بين نيروهاي اسلامي و ماركسيست صرفاْ بخشي از تبعات ضربه در سال 1354 بود . بروز انشعابات و جداييهاي متعدد در ميان نيروهاي مذهبي درون زندان نتيجه ديگر اين جريانات بود.

برخي از شخصيتهاي مستقل تر مجاهدين همچون محمد علي رجائي ، مهندس عزت الله سبحاني و بهزاد نبوي به كل از آن جدا شدند . برخي نيز انشعاب كرده و به دور لطف الله ميثمي يكي از رهبران ماركسيست نشده سازمان كه در جريان انفجار بمبي كه خود ساخته بود نابينا گشته بود ،گرد آمدند .


گروههاي پراكنده و كوچكتري نيز همچون " صلواتيون " و " اعتراضيون " نيز از مجاهدين جدا شدند . بيرون از زندان نيز وضع نيروهاي اسلامي بهتر نبود . شمار زيادي گروههاي كوچك همچون " منصورون "، " فلق " ، " حديد "، " فجر اسلام "، "مومحدين "، " صف "، " مقداد "، " ابوذر "، " مهديون "، " الفلاح "، و ……………

به گونه اي پراكنده اينجا و آنجا تشكيل شدند .بسياري از آنها از چند نفر كه نوعاْ در يك شهرستان گرد هم مي آمدند فراتر نمي رفتند .

برخي از آنها شامل نيروهاي جديدي بودند و تعدادي نيز بقايا و تكه پاره هاي مجاهديني بودند كه تغيير ايدئولوژي نداده و بر سر موضع اسلامي باقي مانده بودند . در مجموع اين گروهها نتوانستند نقش چنداني در كل نهضت داشته باشند و فعاليت آنها بيشتر در حد صدور اعلاميه به مقدار محدود و در حوزه شهرستان خود بود . بسياري نيز قبل از آنكه بتوانند عملي انجام دهند دستگير شدند .

اوضاع و احوال نيروهاي ماركسيست نيز مقارن اين ايام چندان بهتر از نيروهاي اسلامي نبود . طي يك سلسله عمليات دقيق و منظم از اواخر سال 1354 ساواك موفق شد بيش از ده پناهگاه و خانه تيمي چريك هاي فدايي خلق را شناسائي و منهدم نمايد .

اين عمليات كه همزمان در تهران و كرج و قزوين انجام گرفت در بهار 1355 به اوج خود رسيد . در تيرماه آن سال در جريان محاصره و درگيري كه در يكي از اين خانه ها در كرج پيش آمد ، جنازه حميد اشرف رهبر سازمان و يكي از افرادي كه براي نيروهاي امنيتي حكم افسانه پيدا كرده بود ، سرانجام پس از قريب به ده سال تعقيب و گريز به دست ساواك افتاد .

اينكه ساواك چگونه موفق شد در ظرف چند ماه به وارد نمودن ضربات پي در پي خانه هاي تيمي چريك ها را يكي پس از ديگري شناسايي نموده و منهدم نمايد ، تا به امروز در پرده ابهام مانده است .

شايد كشفيات ساواك در تابستان سال 1354 و اطلاعات وسيعي كه به دنبال درهم شكستن سازمان مجاهدين به دست آورده بود باعث اين موفقيت شد و شايد هم پيشرفت و تجربياتي كه ساواك از اواخر سال 1349 به تدريج اندوخته بود باعث آن شد كه تا در جنگ و گريز و تعقيب بي وقفه با چريك ها ، سرانجام ساواك بتواند دست بالا را پيدا كند .

مهمتر از علل به وجود آمدن اين ضربات تأثير آن بر كل نهضت مبارزه مسلحانه بود . اين ضربات به تنها رهبري چريك هاي فدايي خلق را نابود ساخت ، بلكه با متلاشي نمودن سازمان كل مبارزه مسلحانه را در عمل با شكست روبرو كرده بود .

نه تنها مشي گروه جزني در قالب حركت سياهكل قبلاْ به بن بست رسيده بود بلكه اكنون نيز بيش از 5 سال مبارزه و تعقيب و گريز بي امان در قالب جنگ چريكي شهري و منطبق با نظرات احمدزاده و پويان به نظر مي رسيد نتايج چنداني ببار نياورده است. عليرغم فداكاريهاي بسيار " پيشاهنگ " ، عليرغم صدها چريك تيرباران شده و عليرغم در بند شدن 2 الي 3 هزار " پيشاهنگ " نه رژيم چندان در قبال عمليات چريك ها از خود ضربه پذيري نشان داده بود و نه حركتي درميان صفوف زحمتكشان و طبقه كارگر يا پرولتاريا بوجود آمده بود ، چه رسد به شكل گيري جنبش مسلحانه توده اي در سطح يك انقلاب .

در واقع در تير ماه سال 1355كه رژيم آخرين بقاياي مبارزه مسلحانه را در هم مي كوبيد ، پس از گذشت قريب به ده سال از رواج مشي مسلحانه در ميان مخالفين، رژيم شاه اگر به نسبت ده سال قبلش نيرومندتر نشده بود ، حداقل ضعيفتر و آسيب پذيرتر هم به نظر نمي رسيد .


منبع مطلب: برگرفته از كتاب « مقدمه اي بر انقلاب اسلامي » اثر استاد صادق زيباكلام مي باشد